خاطرات روزانه یک تیمارستانی (2)
خورشید بغض میکند. میسوزد. هوا داغ میشود. طوفان های خورشیدی به اورانوس میرسند. ماه آب میشود. چیلیک چیلیک میچکد روی پیشانی زمین که غروب کرده. ستاره های دنباله دار دیوانه شده اند. پشت کرده اند به خورشید و دور پلوتو میرقصند. گیسوان آشفته ونوس، میشوند شفق های ناقطبی روی سر آسیا. خورشید که زیر خاکستر بی اعتنایی دنباله دارها مدفون میشود، مریخ را به نخ میشکم و می اندازم گردن زمین. اقیانوس هارا میکشانم بالا و میریزم روی سر عطارد. زحل را ازلای حلقه های یخی در می آورم،زهره را شوت میکنم جایش. " هورررااا" یک پرتاب سه امتیازی! شهاب سنگ هارا میریزم توی دامنم. مینشینم روی استوا و یه قل دو قل بازی میکنم. مریخ روی گردن زمین سنگینی میکند. میدان مغناطیسی زمین جا به جا میشود. یک نفر گوشته را هم میزند. خون دماوند به جوش می آید. انگار که خدایان آسمان افتاده اند به جان هم. یک شهاب سنگ کوچک از دستم می افتد. قاره ی آمریکا ازکمر نصف میشود، آمریکای مرکزی از نقشه حذف. آدم ها خیال میکنند دنیای پیر است که جان میدهد... من همچنان نشسته ام روی مرکز تقاطع استوا و نصف النهار مبدأ. نوک انگشتانم را میزنم به اقیانوس اطلس جنوبی و با شهاب سنگ ها یه قل دو قل بازی میکنم.