من، جایی در آنتاگلوس زندگی میکند

دست هایم را گرفتم جلوی صورتش.باوحشت گفتم"ببین! دستهام بوی نا میدن" دست هایم را به نرمی پس زد. "ببین نه،بو کن" گفتم " دستام خشک شدن" روی کاناپه قرمز رنگ و رو رفته نشسته بود و من کنار پایش روی زمین .میزخاک گرفته جلوی رویمان بود وگرد وغبارتوی هوا توی حلقمان.سرم را گذاشتم روی پایش."بیا ازاینجابریم.اینجاهمش خاکه.من بدم میاد"باپایش فشاری به سرم آورد تابلندش کند. زل زدم توی چشمهایش.آب جمع شدتوی چشم هایم "بیاازاین خونه لعنتی بریم"یقه لباسم راکه کج شده بود درست کرد."هیچ جا امن تر از خونه نیست"زارزدم.سالهابی صداگریه کرده بودم. سالهاپشت مچ دستم را گذاشته بودم جلوی لب های لرزانم.سالها دودستی دهانم راچسبیده بودم که صدایی درنیاید.ازوقتی با"او" آشناشده بودم بی پروا صدای گریه ام رابلندمیکردم. درست مثل دختربچه های زر زرو. دست به سینه تکیه دادبه پشتی کاناپه.گذاشت تا جیغ و دادهایم تمام شود.به هق هق که افتادم به جلو خم شد وزبان بازکرد"الان دلت چی میخواد؟"دماغم رابالاکشیدم."نمیدونم" گفت"دستات خشک نشده.مغزت خشک شده.یعنی داره خشک میشه."دستش راگذاشت روی شانه ام."کتونی هاتوبپوش.چندتاخیابون تو دنبال من بدو چندتاخیابون من دنبال تو.بعدش معرکه خیابونی تماشامیکنیم.پشمک میخوریم.شایدم ذرت.بعدش میریم یه پارک خلوت وتاریک.فقط من و تو "بلدبودحالم راخوب کند.ترس خشک شدن دست هایم ، خانه خاک گرفته حالم رابدکرده بود.قبل ترها که اینطوری حالم بدمیشدوذهنم خالی هیچ کس نبودتاحالم راخوب کند.خودم هم بلدنبودم.حالادوتاچیزداشتم.هم بود و هم بلد بود. خوشبختی که میگفتن یعنی همین دیگر؟***

خیابان شلوغ بود وترافیک سنگین.پیاده رو ازخیابان بدتر.درجهت مخالف حرکت عابرین میدویدم. تنه میزدم.جاخالی میدادم."او" هم بافاصله دنبالم بود.خودم را ترسیده و بی پناه خیال کرده بودم و "او" را قوی و خطرناک. پیچیدم به چپ.حتی سربرنمیگرداندم تا ببینم هنوز هم پشت سرم هست یانه.فاصله اش کم است یا زیاد. نرسیده به انتهای خیابان که تردد عابرکمتر بود،درست جلوی هایپرمارکت یک نفر چنگ انداخت به لباسم وکشیدم عقب.جیغ بلندم به هوارفت.پشتم چسبیدبه دیوارشیشه ای فروشگاه."او"بود.محکم شانه هایم راگرفته بود وچسبانده بودم به دیوار.دستهایم دور گردنش حلقه شد.ازشدت نفس نفس زدن روی پابندنبودم.ولی "او"همچنان نفس میزدو زور داشت.انقدرتوی چشم های هم خیره ماندیم تاچندنفری که توجهشان جلب شده بود بروندپی کارشان.داشتم می افتادم.جانی برایم نمانده بود.سرش را آورد بیخ گوشم."نظرت چیه پارک خلوت و تاریکو بندازیم جلو تر؟ "حالم بهتربود.شایدهم خوب بود.هوا خنک بود ونفس نفس میزدم و "او" بود .حالاسه تاچیزداشتم."او"بود وبلد بود و حالم هم خوب بود.

لمس حضور بی حضور(3)

وقتی تو کنارمی ستاره ها فاصلشونوکمترمیکنن و درخشانترمیشن.وقتی تو کنارمی نسیم جهتشوبه سمت ما عوض میکنه و موهامو به هم میریزه.وقتی تو کنارمی همه ی شوتهای پسربچه های توی زمین گل میشن. وقتی تو کنارمی از دور صدای موسیقی دلخواه من،تصادفی پخش میشه.وقتی توکنارمی همه ی خوراکی ها خوشمزه میشن،حتی اونایی که دوس ندارم.وقتی توکنارمی فکرای جالب به ذهنم میاد،کلمات زیبابه یادم میاد. وقتی توکنارمی ترسهام ازم فرارمیکن وشجاعت به سمتم میاد،اونقدرنزدیک که دوس دارم تانیمه شب کنارت روی صندلی های سردکنارورزشگاه خالی بشینم و چیپس بخورم و به آسمون نگاه کنم وحرف بزنم.

محیط زیست دادگاه دارد؟

موهایم بلند بود. رفتیم دریا. تا میتوانستم لای شنها وول خوردم. ازدریابرگشتیم.همه ی ساحل توی موهایم بود. موهایم کوتاه شد.خوشبختی هم باشنهازیردوش آب شسته شد.دیگرنه موهایم بلندشدنه صدای خنده هایم.دریاعمیق بود.خوشبختی ام رادزدید و توی خودش غرق کرد.ازآنروزبه بعد دریایکی ازترسهایم شدوترسهاخوشحالی رامیدزدند.کدام مرجع قضایی به این سرقت زنجیره ای رسیدگی میکند؟

کسی که جسدش راکشت

یک عالم حرف داشت.یک عالم حسی که سعی داشت فرویشان کند  توی شکم واژه ها. دلش یک گوش میخواست،یک زبان،یک جفت چشم مثل آن تیله های آبی تیره و یک جفت دست درست مثل آن دست های قوی و زمخت.دلش میخواست حرف بزند وگوش بشنود وچشم همدردی کند ودست نوازش.

کنارهرکسی که نشسته بودتادهان بازکرده بود فی الفور یک سیب سرخ گنده فرو کرده بودند لای دندان هایش، انتهای جمله اش را گرفته بودند وازخودشان گفته بودند.کنارآن دخترک موقرمز،کنارآن جوان خوش خنده،کنار آن زن چاق.همه شان به محض اینکه یک دهان بازدیدندسیبشان رافروکردندتویش.فوبیای حرف زدن گرفته بود. میترسیدکنارکسی بنشیندودهان بازکند.میترسیدباسیب خفه اش کنند.هروقت نشسته بودوسرحرف رابازکرده بودامانش نداده بودند.سیبشان راازجیب کشیده بودندبیرون وشروع کرده بودندبه وراجی.گوش خواسته بود وهربارگوش داده بود.

یک روزنشست گوشه یک اتاق.حس هایش را لقمه کردو قورت داد.دیگربه  دست های زمخت وتیله های آبی تیره  فکرنمیکردانگار...

من،اینه

من شبیه کسی نیستم که راهی رو برای زندگیش انتخاب کرده.

من بیشترشبیه کسیم که روزهاشوبه امید سپری شدن شب میکنه.

کسی که باخودش عهدبسته اگه برگشتی طردت کنه.

خیال میکنم خودم را

خودم را خیال میکنم که پا میگذارم روی سنگ های براق صحن حرمت.میگویم "اینبار تنها اومدم ها"چندقدم برنداشته به حواسِ نداشته ام خطور میکندکه اذن دخول نگرفته ام.برمیگردم ونگاهی به پشت سر می اندازم. دوباره،درمانده به تاج طلایی گنبدت خیره میشوم."حالا تا اینجارو اومدم.بقیه شم اجازه میدی دیگه نه؟ " فکر میکنم حتما توی رودربایستی رخصتم میدهد.من همچنان خیره به گنبدی ِ طلا جلو میروم وجلو تر حتی.

کفش هایم را میگذارم توی پلاستیک، دسته اش را می اندازم دور مچ دستم،چادر رنگی را محکم تر میپیچم دور خودم.جاری میشوم در سیل زن ها.زن هایی که مقنعه چانه دار وچادر مشکی به سر دارند.زن هایی که روسری های رنگی شان را محکم زیر گلویشان گره زده اند.زن هایی که دست بچه های کوچکشان را سفت چسبیده اند.زن هایی که به عربی شاید روضه میخوانند.زن هایی که ناخن های لاکی شان را فرو کرده اند در لبه ی چادر های گل گلی سُرسُری.زن هایی که آرایش چشم هایشان پخش شده.زن هایی که مویه میکنند. زن هایی که ضجه میزنند.زن هایی که سوگند میدهند.زن هایی که التماس میکنند...جاری میشوم وحرکت میکنم. با چشم همه ی سنگ های زمردی،همه ی آیینه کاری های ریزرا زیارت میکنم.با نفس همه ی عطر محمدی را زیارت میکنم.با گوش همه ی نجواهای گوشه و کنارحرم را زیارت میکنم.جاری میشوم.عبورمیکنم از طاقی که شیطانم اذن دخول ندارد.چانه ام میلرزد.چشم هایم تار میشود.بغض گیرمیکند بیخ گلو.صدا خفه میشود و دل فریاد میکشد."السلام علیک..."بغض سنگین میشود وسنگین تر.چشم ها تار میشوند وتار تر.فریاد ها میلرزند، میشکنند در گلو.هق هقم میشود همه ی وجودم.همه ی حضورم.اراده ام در هم میریزد.اصلا مگر اینجا اراده هم میخواهم؟ اینجا هم مگر باید نگران نگاه های مردم بود؟ اینجا که همه ی مردم نگاه هایشان خیس است؟ مگراینجا هم محکم بودن معنا دارد؟ مگر اینجاغرور هم ارزش دارد؟حاشا ! حاشا که اینجا با همه ی دنیا فرق دارد... خودم را خیال میکنم که پناه میبرم به کنج خلوتی.با یک بغل قرآن ودعاوتسبیح وجانماز.پناه میبرم به خلوتی که لبریز است از حضور "تو"وپناه می آورم به تو از خودم،ازسیاهی ام،ازبدی ام،از ترس ام، از ضعف ام،از روزگارم. کز میکنم وبغض میکنم وبغض میشکنم ومیبارم.میبارم و میخوانم ومیگویم. میبارم و شکوه میکنم وتأسف میخورم.میبارم ومیبارم ومیبارم...

خودم را خیال میکنم که بی خیال عقربه ها که میدوند دنبال هم،بی خیال آدمها که می آیند ومیروند، تکیه داده ام به دیواری.نگاهم میچرخدبین گنبدی و گل دسته،بین زن ها ومردها،بین بچه ها ونوجوان ها،بین خادم ها، بین سقاخانه و برج ساعت،بین حجره های کنار هم،بین آسمان نیلی کمرنگ وزمین نورانی و ذهنم خالی خالی ست ومن غرق آرامشی هستم که میگوید خودش آمده اما من میدانم "تو" قاصدش هستی...

لمس حضوربی حضور(2)

باتوبایدرفت.بایدانگشت هارادرهم قلاب کرد وآرام آرام، شانه به شانه روی سنگ فرش های پارک کتابخانه قدم زد.

باتوبایدرفت.بایدنشست پشت میزمطالعه.بایددرسکوت زل زدبه صفحه ی صورت تو.

باتوبایدرفت.بایدمعرکه خیابانی شبانه راتماشاکرد.بایدبه شعبده های مضحک دلقک خندید.

باتوبایدرفت.بایدازهرخیابان خیسی گذشت،ازروی هرگودال آبی پرید.

باتوبایدرفت.بایددوید.بایدبه هرعابری طعنه زد.بایدازپله هابالارفت. بایدبه نفس نفس افتاد.

باتوبایدرفت.رفـــت به اوج.به پشت بام بلندترین برج تجاری.

باتوبایدخواند.باتوبایدفریادزد.بایدجیغ کشید.بایدزیرلب زمزمه کرد.

باتوبایدرفت.بایدکزکردروی نیمکت سردایستگاه اتوبوس ودستت را لای دست"ها" کرد.

باتو...

باتوبایدماند.باید ولوشد کف پارکت وتکیه دادبه پشتت که خم شده روی شوفاژ خراب تعمیرلازم وناخن هارا

سوهان کشید.

باتوبایدماند.بایدلم دادروی مبل دونفره.بایدخیره شدبه صفحه ی تلویزیون وهمزمان باتو دست برد توی ظرف پاپ

کرن.

باتوبایدماند.بایدخزیدیرپتوی تختی که تو در دفترودستک های روی میزکارآن غرق شده ای و دانه به دانه باتسبیح

کائوچویی،بیصدا ذکرگفت.

باتو...

باتوبایدبود.باتوبایدبود.

لمس حضوربی حضور

"دوستت دارم" هایم گوشه دلم قلنبه شده اند بس که خرجشان نکرده ام.امشب هوای عاشقی به سرم زده.قلم رابرمیدارم.تصورمیکنم کنارهم نشسته ایم.توباچشم های آبی تیره ات زل زده ای به کاغذسفیدومن برایت مینویسم "دوستت دارم"

زنی جامانده در آینده

حالامن

منی که همه ی ساعت های عمرش را درآینده باتو زندگی کرده .منی که همه ی صبح هاوقت پشت میزنشستن وصبحانه نخوردن،وقت لباس پوشیدن وروبروی آینه بامقنعه روی سرکلنجاررفتن به توفکرکرده .منی که همه ی خستگی های بعدازظهرهای هفته راقبل ازخواب درآغوش توبه درکرده .منی که همه ی شب هاسطربه سطر،لای کتاب هاکلمه به کلمه باتوحرف زده وکاغذبه کاغذبه سبک خودش عاشقانه نوشته .منی که وقت پیام بازرگانی بین فیلم ها،وقت لقمه گرفتن های ایستاده پشت کانتر،وقت شنیدن صدای جدی استادپای تخته،وقت نوشتن پاسخ سوال امتحانی روی برگه غرق درحضورمجازی توشده. منی که تلنگرتصورلمس دست های تو،تنگ بلوری ماهی قلبش را لرزانده و تب لذت بوسیدنت ،بی قراری رامهمانِ قرارش کرده.منی که درخیال برایت به اندازه ی همه ی زنانگی یک زن ضعیف شده وبه گوشه حصارمحکم بازوانت خزیده وگاه به اندازه ی همه ی زنانگی یک زن قوی شده و استیصال وجودت رابه شانه های نحیفش تکیه داده.منی که دررویاهای شبانه برایت مادرشده و به روی همه ی شیطنتهای کودکانه ات لبخندپاشیده.منی که مقابلت سکوت کرده وبرایت بادست هایش ،بانگاهش حرف زده.منی که به خاطرت بغض کرده،به خاطرت قهقهه زده.منی که درهمه ی آینه هاتصویرمبهم تورادرمردمک چشم هایش دیده.درهمه ی آرزوهایش ردپای تورابه جاگذاشته.منی که باتوسفرکرده،منی که درهمه ی لحظه های عمرش بی آنکه اعترافی کند،بی آنکه دلیلی بتراشد،عاشقت بوده،

اینجا نشسته و دوباره زندگی درآینده را ازسرگرفته.همه ی توراتصورکرده.همه ی توراچشیده و درهمه ی هیچ تو غرق شده.

من،درآینده جامانده...

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (8)

یک روز بعد

کفش های آهنی ام را تمیز میکنم. امروز نوبت نصفه دوم شهر است...

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (7)

یک ماه بعد

امروز نصف شهر را به دنبالت گشتم. نصف دیگرش راگذاشتم برای فردا.هیچ تضمینی نیست که فردا توی نصفه اول نباشی. شایدتا آخر عمرم بین نصفه های شهر سرگردان باشم. هنوز هم از همان گل فروشی دسته هفت تایی رزسفید ساقه بلند میخرم. چهارشنبه صبح ها هم میروم روی پشت بام ساختمان غرب و در رویای بوسیدنت غرق میشوم. هوز هر آخر هفته خانه ات را گردگیری میکنم. هنوز هم روزهای فرد میروم سراغ عمویت.هنوز هم دو ساعت تمام پشت در اتاقش منتظر مینشینم.اما هنوز هم به حرف هایم گوش نمیدهد. نگاهمم نمیکند. پاک با منشی و آبدارچی رفیق شده ام دیگر...

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (6)

شنبه

امروزبه جای پیرمردگل فروش،پسرکی که کلاه قرمزبه سرکرده بودگل هایم راروبان پیچ کرد.سراغ پیرمردراکه گرفتم،فقط گفت "میاد".

آمدم.سلام کردم.جوابت رانشنیدم.جای خالیت سیلی محکمی شدوخوردتوی صورتم."مرخص شد.امروزصبح".صدای نازک ترحم انگیزکسی پیچیدتوی اتاقی که تخت داشت.صندلی داشت.پنجره داشت.اماخالی بود.یکهو هواخفه شد.فضاتنگ شد.انگارکه دیوارهاداشتندهجوم می آوردندبه داخل.رزهای سفیدساقه بلندراگذاشتم توی بغل زن موعسلی وزدم بیرون.امروزپیرمردبه گل هایش عشق نپاشیده بود.

خاطرات روزانه یک تیمارستانی(5)

جمعه

هیچ وقت ازجمعه هاخوشم نمی آمد.همه جمعه ها خودم راحبس میکردم توی اتاق و توی ذهنم داستان میساختم.امروزبایک دسته هفت تایی رزسفیددیگرکشیده شدم سمتت.زندان این هفته اتاق توبود. داستان این هفته من هم توبودی.پرستارموعسلی زیبایی گفت امروز میتوانم ببرمت توی حیاط.بعدهم یکجوری نگاهت کرد و رفت.در راهم پشت سرش نبست.حدس زدم خیلی جلوی خودش راگرفت تانپرسد"چیکارشی؟".رفتم ویلچرراآوردم. "بریم توحیاط؟رزهاروهم باخودمون می بریم"پرستارموعسلی دوباره برگشت و توی چارچوب درنگاهش خشک شد روی تویی که بدون کمک کسی بلندشده بودی تالم بدهی روی ویلچر.رزهاراگذاشتم توی بغلت.رفتیم یک گوشه- ای نشستیم و من برایت حرف زدم.ازکاروبارم.ازعمویت که هنوزنفهمیده پیدایت کرده ام.ازپرستارموعسلی که حدس میزدم عاشقت شده.ازخانه ات که هرهفته میروم وگردگیری اش میکنم.ازیادگرفتن خواندن امواج ماهواره ای.ازدل تنگیم برای لمس ردصورتی برجسته زخمی که روی شانه چپت داری...سرم را میگذارم روی پایت. کنار دسته رزهای سفید.سرانگشتم رامیکشم روی ساقه هایی که ردانگشت هایت رویشان مانده. بقیه حرف هایم رامی چپانم لای خرمن موهایم ومیگذارم دستی که روی شانه اش ردچاقودارد لمسشان کند.

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (4)

5شنبه

امروزپیرمردگل فروش سوال های بیشتری پرسید.منتها با چشم های خاکستریش.من هم امروز بیشترسرم راتوی سطل های گل فروکردم.بعدهم دسته هفت تایی رزهای سفیدرازدم زیربغل وتلوتلوخوران دورشدم.عطرعشق های مخفی لای گلبرگ ها مستم کرده بود. آمدم.بازهم بی سروصداوبدون راهنمایی کسی.یک ساعت تمام کنارت نشستم وبرایت شعرخواندم.شعرخواندم ونقشه کشیدم که به چه بهانه ای سرم راازروی کتاب بلندکنم.نفس عمیق بکشم،بروم صفحه بعدیاسرفه کنم.یک ساعت تمام توشعرگوش کردی ومن خیال بافتم وعملیشان نکردم.هیچ خوشت نمی آمدوقت شعرگوش کردن یکی زل بزندتوی تخم چشم هایت.یک ساعت تمام شعرخواندم و باخودم جنگیدم تاسربلندنکنم وزل نزنم توی تخم چشم هایت که ردشان ازروی سقف کشیده شده بودروی صورت من.

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (3)

4شنبه

یک گل فروشی بود.نه از آن باکلاس ها که میشودرفت تویشان عکس گرفت.نه ازآن ها که آدم باکلاس هابا ماشین های باکلاسشان جلویشان ترمز میکنندوسبدسبد دسته گل با اسم های عجیب و غریب که هیچ وقت یادشان نگرفتم میخرند.ازآن ها نه.همان گل فروشی را میگویم که صاحبش یک پیرمرد است.همان که همیشه خدا،تابستان وزمستان یک کت سرمه ای گشاد رنگ و رو رفته تنش است.همان که میگفتی بس که روی گلدان ها خم شده و آبشان داده و هرسشان کرده،قدخمیده شده است.همان که همیشه خدا دلم میخواست ریش های سفیدش راکه مثل پرنرم به نظرمیرسندلمس کنم.همان گل فروشی رامیگویم.همان گل فروشی بی کلاسی را که صبح به صبح گل هایش را میگذاردتوی سطل های پلاستیکی قرمز و آبی بزرگ آب،جلوی ویترین شیشه ای مغازه. همان گل فروشی که میگفتی پیرمردصبح زود،آفتاب نزده،عشق را لای گلبرگ های گل هایش پنهان میکند. همان گل فروشی که ازآنجابرایم گل میگرفتی.امروز رفتم همان جا. این بار من برایت گل خریدم.یک دسته هفت تایی رز سفید ساقه بلندبا یک روبان سفید. پیرمرد باچشم دنبالت میگشت.فقط باچشم.خودم رابا گل های جلوی مغازه سرگرم کردم.تاسفارشم آماده شود همه ی گل های توی سطل هارابوییدم. سطل به سطل عشق خزید توی ریه هایم.رزهای سفیدراگرفتم توی بغلم.ساقه هایشان راهم کوتاه نکردم.عمویت بفهمدپیدایت کرده ام انفارکتوس روی شاخش است.

آمدم.بدون راهنمایی کسی.مسیراتاقت راهمان باراول حفظ کرده بودم. نمیدانم جواب سلامم را دادی یا نه.امامن شنیدم .آب پارچ راعوض کردم.رزهاراگذاشتم جای گل های پلاسیده دیروزی که نمیدانم چه کسی برایت آورده بود. خیره شده بودی به سقف.میگفتندچشم هایت سفیدشده اند. اما من مردمک وسط حدقه چشم هایت رادیدم و بازهم نتوانستم رنگشان راتشخیص دهم. کنارت روی تخت درازکشیدم.دست هایم را زیر سرم قلاب کردم و زل زدم به همان نقطه نامعلومی که توبه آن خیره شده بودی ونمیدانستم کجاست."امروزچهارشنبه بود".چهارشنبه های من خلاصه میشدند در گرگ ومیش صبح هایش که کوله به پشت میرفتیم روی پشت بام ساختمان غرب که هیچ وقت نفهمیدم کلیدش راباچه ترفندی گیرآوردی.می نشستیم کناردیش های ماهواره.توسرت رامی بردی نزدیک بشقاب،چشم هایت رامی بستی وگوش تیزمیکردی.لبخندکه میزدی می فهمیدم ردسیگنال هاراگرفته ای."برزیله" بعد مرا برزیلی می بوسیدی وهمین طور به نوبت کنارهمه ی دیش ها می نشستیم وهمدیگررابه همه ی سبک های دنیا می بوسیدیم.چه اهمیتی داشت که بوسه هایکجوربود؟ امروز صبح رفتم سراغ خانه ات که میگفتی فقط من آدرس که هیچ،کلیدش رادارم.کلیدآهنی راپیداکردم و کوله به پشت رفتم پشت بام ساختمان غرب.به نوبت کنارهمه ی دیش های ماهواره نشستم.گوش تیزکردم.سعی کردم مثل تو رد امواج را بگیرم.اولش سخت بوداما بعدیادگرفتم.سیگنال هاسرازیرشدند توی حلزونی گوشم ومن کنارهمه ی دیش های زنگ زده تصورکردم که تورابه همه ی سنت های دنیامی بوسم.

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (2)

خورشید بغض میکند. میسوزد. هوا داغ میشود. طوفان های خورشیدی به اورانوس میرسند. ماه آب میشود. چیلیک چیلیک میچکد روی پیشانی زمین که غروب کرده. ستاره های دنباله دار دیوانه شده اند. پشت کرده اند به خورشید و دور پلوتو میرقصند. گیسوان آشفته ونوس، میشوند شفق های ناقطبی روی سر آسیا. خورشید که زیر خاکستر بی اعتنایی دنباله دارها مدفون میشود، مریخ را به نخ میشکم و می اندازم گردن زمین. اقیانوس هارا میکشانم بالا و میریزم روی سر عطارد. زحل را ازلای حلقه های یخی در می آورم،زهره را شوت میکنم جایش. " هورررااا" یک پرتاب سه امتیازی! شهاب سنگ هارا میریزم توی دامنم. مینشینم روی استوا و یه قل دو قل بازی میکنم. مریخ روی گردن زمین سنگینی میکند. میدان مغناطیسی زمین جا به جا میشود. یک نفر گوشته را هم میزند. خون دماوند به جوش می آید. انگار که خدایان آسمان افتاده اند به جان هم. یک شهاب سنگ کوچک از دستم می افتد. قاره ی آمریکا ازکمر نصف میشود، آمریکای مرکزی از نقشه حذف. آدم ها خیال میکنند دنیای پیر است که جان میدهد... من همچنان نشسته ام روی مرکز تقاطع استوا و نصف النهار مبدأ. نوک انگشتانم را میزنم به اقیانوس اطلس جنوبی و با شهاب سنگ ها یه قل دو قل بازی میکنم.

خاطرات روزانه یک تیمارستانی (1)

عنکبوت نر به تنه ی درخت لم داده وبرای مگسی که مهمانش است شال گردن می بافد. سوسک سیاه دست هایش را پشت کمرقلاب کرده و سوت زنان روی دوپا کناربرکه قدم میزند.پروانه ای صورتی لای گلبرگ های رزشکفته سفیدپنهان شده و به کرم ابریشم شیرمیدهد.شاپرک های قهوه ای در آسمان آبی شنای آزاد پروانه می روند. قورباغه ای به پشت روی برگ نیلوفر آبی درازکشیده،عینک دودی به چشم هایش زده و روی آب،آفتاب می گیرد. پسربچه ی مو قرمزی که پای چشم هایش دو هزار کک و مک ریز جاخوش کرده،سبد به دست، ازدرخت کاج میوه می چیند. بچه موشی توی جیب راست پیراهنم وول میخورد و"خرچ خرچ" مغز گردوهای ته جیب را به نیش میکشد. یک نفر دو تقه میزند به دری "وقت ناهاره". موجی آبی رد بوی قرمه سبزی را میگیرد و سرازیر میشود توی سالن. دست هایم همچنان بسته است. هنوز از لای جیب راست پیراهنم صدای خرچ و خرچ می آید.

عشق در خیابان هفتم شمالی

ناخن شست راستم را گذاشته بودم لای دو دندان و عصبی گاز میگرفتم.یک جوری بود. نگاهش را میگویم. مثل اینکه دارد به عزیزترین موجود زندگیش نگاه میکند. دل شوره گرفتم. زل زده بودم به پاهایش. هرچه دعا بلد بودم زیر لب خواندم که همانطور عین مجسمه سرجایش خشک بماند تا متصدی کارتم را بدهد و از آنجا فرارکنم. پنج ثانیه مثل پنج ساعت گذشت. صدایم زدند.هراسان نگاهش کردم.لعنتی!تیله های چشم هایش آماده بودند تا از حدقه بپرند بیرون.انگارمنتظربودیکی اسمم رادادبزندتامطمئن شود خودم هستم! خودم را پرت کردم جلوی پیشخوان و کارتم را ازروی آن قاپیدم. صدای متحیرش را از پشت سر شنیدم که میگفت "عزیزم". برنگشتم. نمیدانم چندتاپاداشتم اما اجالتا چندتای دیگرهم قرض کردم ومثل سوسک کف سالن سُرخوردم. پله برقی مثل صف نانوایی شلوغ بود. پله های غیر برقی از آن هم شلوغ تر. از پله های سنگی سرازیرشدم. هرکسی که جلوی راهم بودرا هل میدادم یک کناری و پروازمیکردم پایین.دست پاچه آن درب چرخان شیشه ای ورودی را هل دادم و پریدم روی پله های ورودی.لعنتی! انگارهمه ی ساختمان میخواستند یک جوری من را متوقف کنند. ترافیک روی خیابان پهن شده بود.ده متر جلو تر یک پیرمرد به تاکسی زردش لم داده بود و توی آن شلوغی و ازدحام و بوق بوق چرت میزد. یک نفر هم انگارتوی ماشین نشسته بود. دویدم سمتش.خودم را پرت کردم روی صندلی عقب و در را محکم کوبیدم به هم. چرت راننده پاره شد. داد زدم" کرایه بقیه با من". من وقت نداشتم. باید هرچه سریع ترازآنجافرار میکردم.آن وقت آن مردک سه ساعت خمیازه میکشید و کش و قوس می آمدوبرای من عرض اندام میکرد. لب پایینم را وحشیانه گاز میگرفتم و حرص میخوردم و از شیشه عقب پشت سر را می پاییدم. پیرمرد بالاخره افتخارداد و سوارشد. سه مرتبه استارت زد تا اتوموبیل روشن شد. من الآن یک بنز تیزرو میخواستم و یک خرلنگ زیرپایم بود. خداوند به من رحم کرد و مردک به راه افتاد.اگر اغراق نکنم با سرعت یک هزارم کیلومتر درساعت چهارراه را پایین میرفت. خیابان ششم شرقی را که رد کردیم با خیال راحت چشم از شیشه گل آلود چرک عقب گرفتم و صاف سرجایم نشستم. با دست راست گردنم راماساژ دادم و پوفی کشیدم.خطر به نظر رفع شده بود.تکیه دادم به پشتی صندلی و همانطور که گردن گرفته ام را میمالیدم سرم را کج کردم سمت مسافرکناری . همان یک حرکت کافی بود تا تنفسم قطع شود. یک جفت چشم با دلسوزی حال به هم زنی خیره شده بود به من.انگاراین چشم ها فقط مهربانی بلدبودندو چیزی به اسم خشم یا مارموزی به گوششان نخورده بود. آب دهانم رابه سختی قورت دادم.راننده صدای موزیک حماسی دهه هفتاد رابلندتر کرد وشروع کرد با خواننده عربده کشیدن. هوا گرم بود. بوی چرم های روکش های صندلی توی دماغم بود. فضای اتوموبیل تهوع آور بود. فقط کافی بودنوک انگشت اشاره دست راستم را بزنم به لوزه دومم تا هرچه از صبح خورده و نخورده ام از کف معده ام بالا بیاید وبریزد کف ماشین. اتوموبیل سرعت گرفت. هوا تیز از لای شیشه نیمه پایین ،کشیده میشد روی صورتم.راننده از موزیک درب و داغان به هیجان آمده بود.به تقاطع مرکزی که رسیدیم اتوموبیل وحشیانه پیچیده شد به چپ. حس کردم دیگر نیازی به انگشت اشاره دست راستم ندارم. خیابان هفتم شمالی خلوت بود. راننده کنترلش را ازدست داده بود. اتوموبیل وسط جاده تلوتلو میخورد. صدای قیژقیژ لاستیک ها کف آسفالت مثل آرشه روی تارهای اعصابم کشیده میشد. کناردستی ام همچنان احمقانه زل زده بود به من. سرم به دوران افتاد. راننده با آخرین کوبش طبل موزیک مضحک بی مقدمه ترمز کرد. سرم محکم کوبیده شد به پشتی صندلی جلوو با طمانینه برگشت خوردم به عقب.چیزی درگلویم سوخت. نوک انگشت صدای چندش متعجب عاشقانه اش پرده گوشم را پاره کرد واز لای حلزونی گوشم خورد به لوزه ی دوم. "عزیزم" ... دهانم پر شد. در را با شدت باز کردم و خم شدم کنار لاستیک داغ چرخ عقب.همه ی محتویات ساندویچ سوسیس و تخم مرغ صبح پهن شد کف خیابان هفتم شمالی.

روزهایی که لی لی بهشان میگوید نحس را میخواهم زیاد

انگار که سه ساعت تمام مست  کرده باشم،تلو تلو خوران پاهایم را روی سنگ فرش های پیاده رو میکشیدم. چشمم خوردبه یک قالی فروشی. با همه ی هیکلم خم شدم روی درب شیشه ای و هلش دادم به داخل. یک سانت هم تکان نخورد. یادرب مشکل داشت یامن. دوباره با تمام قدرت در را هل دادم تو. کف دست هایم راتکیه داده بودم به شیشه ،با سر پایین همچنان هل میدادم.پاهایم روی سنگ فرش های خیس لیز میخوردند. مثل اینکه روی تردمیل افتاده باشم دوسه بار پاهایم را کشیدم جلو و دوباره و چند باره لیز خوردم.لعنتی! سرم را گرفتم بالا. صاحب مغازه تلفن به دست با چشم های گرد شده و دهان نیمه باز صاف زل زده بود به من. تازه چشمم افتاد به نوشته ی قرمز پای دستگیره." بکشید". پوزخند عصبی زدم و در را با حرص کشیدم سمت خودم. داخل که شدم موجی از گرما حمله کرد به صورتم. مرد چاق کم مو تلفن را قطع کرد و خیره شدبه من. حس کردم میخواهد بگوید "فرمایش؟" ولی نمیتواند.برای اینکه جفتمان را از بلاتکلیفی نجات داده باشم گفتم "اینجا مجهز به دستگاه کارتخوانه ؟" و بعد فکر کردم که واژه ی مجهز به دوربین مداربسته بیشترمیخورد تا کارتخوان.مرد همچنان مات و مبهوت نگاهم میکرد.احتمال دادم درحال تجزیه و تحلیل جمله ام باشد. "ندارین؟ بسیارخوب" گارد گرفتم روی پاشنه بچرخم و بروم که داد زد"چرا چرا" .. انگاربه قیافه ام میخورد آمده باشم بپرسم کارتخوان دارد یا نه و اگر داشت دو سه تخته فرش بخرم و بیندازم روی کولم و بروم و اگر هم نداشت سرخر را که احتمالا خودم باشم،چون وسیله نقلیه نداشتم، کج کنم به یک قالی فروشی دیگرچون طوری دفتر و دستک های روی میزش رابه دنبال کارتخوان کنارمیزد که احتمالا اگر خودش هم آن را نداشت حتما یک جوری برایم تهیه میکرد. کمرم راکه به خاطر ژست چرخش خم شده بود،راست کردم و پاتیناژ کنان رفتم پای میزش. لیدی وار زل زدم توی تخم چشم هایش و با یک لحن گوش دراز کن گفتم"میشه پنجاه تومن از توی کارتم بریزین به حسابتون و عوضش اون مبلغو دستی بهم بدید آقای محترم؟ به پول نقد احتیاج دارم ولی متاسفانه همرام نیست" و با یک لبخند پیروزمندانه در قالب ملیح منتظر نگاهش کردم.فکرکنم آقای محترم ته جمله ام کارخودش راکرد چون پس ازکمی من ومون گفت"بله البته خانم" اینجور وقت ها اولین چیزی که به ذهن آدم خطور میکند این است که"نکنه طرف ریگی به کفششه" و هول برش میدارد که احتمالا قرار است یکجوری سرش کلاه برود و اینقدر این شک و تردید توی مغزش ریشه می دواند که به این فکر نمیکند که شاید یارو واقعا به پول نقد احتیاج داشته  و متاسفانه ندارد .این روزها آدم ها به خودشان هم اعتماد ندارند چه برسد به دیگران.فکرکنم مرد فرش فروش هم همین احساس را داشت و احتمالا به این فکر میکرد که کاش مغازه اش به این دم و دستگاه لعنتی مجهز نمی بود. جوری کارت را میکشید توی دستگاه و با وسواس شماره هارا وارد و چک میکرد که انگار به شماره حساب خودش هم شک داشت. به نظر میرسید توی دلش خداخدا میکند کارتخوان بزند به سرش و بازی دربیاورد تا با یک لبخند از سرآسودگی کارت را دراز کند سمتم وبگوید "متاسفم،جواب نمیده" و بعد بانهایت تاسف زیر پوستی هی بشکن بزند اما خوشبختانه یا متاسفانه دستگاه از هروقت دیگری هم بهتر کار میکرد و سیم ثانیه رسید را قیژقیژکنان سُر داد بیرون. دوهزاری ها را ریختم توی جیب و زدم از مغازه بیرون. دو تا چهارراه پایین تر دارو هایم راگرفتم و به عروسک پشت پیشخوان توصیه کردم تجهیزات بانکی را هم به داروخانه اش اضافه کند.سرم همچنان برای خودش گیج میرفت. بوق بوق ماشین ها روی اعصابم آفتاب بالانس میزد.کنار یک خیابانی، توی یک جدول کشی تمیزی،یک چیزهایی بالا آوردم. قبل از تاریک شدن کامل چشم هایم خودم را رساندم به پشت در ساختمان. دستم را گذاشتم روی دکمه ی آیفون. همه ی من "دینگ دینگی" شد و تمام...

"او"ی همه چیزدان

تنهایی از نیم ساعت پیش با دست های زیر سر قلاب شده و پاهای رو هم انداخته،روی تختم لم داده و بی وقفه سوت میزند. دو روز تمام است که راس ساعت چهاربعدازظهربه وقت همین جا،درست یک دقیقه بعد از رفتن لی لی، سروکله اش پیدا میشود. راست می آید روی تخت لم میدهد و ریتم یک آهنگ را به دلخواه سوت میزند.امروز به نظر میرسد اسپانیولی مینوازد.با آن کلاه رنگ و رو رفته ماتادوری که تاروی چشم هایش جلو کشیده. از نیم ساعت پیش دست به سینه جلوی در بسته ی تراس ایستاده ام و طرح های سبزروشن پرده لیمویی کشیده شده را دید میزنم. لیمویی انتخاب من نبود.لی لی آن را با روتختی اش ست کرد، همانی که خبرداد دیرتر برخواهدگشت.راهم را میکشم سمت آشپزخانه تا یک چیزی برای خودم و تنهایی دست و پا کنم. رشته ی سوسیس ها به دادم میرسند.مشغول برش زدنم که کسی در میزند اما هیبتی پشت چشمی در نیست. به زبان تمام ساکنان ساختمان میپرسم" کیه؟" اما جوابی نمیشنوم. در را که باز میکنم همه ی تصورم از هیبت موهوم خلاصه میشود در پاکت نامه ای که می افتد جلوی پایم.در را به روی هیچ کس میبندم و همانطورکه پاکت کرمی را برانداز میکنم میروم کنار تنهایی دراز میکشم. پشت پاکت هیچ نشانی نیست.نه گیرنده،نه فرستنده، نه برسد به دست فلانی، نه برای فلانی.هیچ چیز.میروم سراغ محتوای پاکت بی نام ونشان. احتمال میدهم  یک نامه فدایت شوم دیگر یا جمله ای عاشقانه از طرف پسرک چهارده ساله همسایه طبقه دوم باشد که یک هفته ایست عاشقم شده. ازیک هفته پیش هرروز یک پاکت رنگی حاوی یک کاغذ عطری که رویش باجوهر مشکی ابراز علاقه شده،حواله میکند بالا.کاغذ تا شده ای را میکشم بیرون. اینبار عاشقم نامه نگاشته!با آرنج میزنم به پهلوی تنهایی و با تفریح میخندم. فقط دو خط نوشته شده. دو خطی که خنده را روی لب هایم خشک میکند. دو خط با جوهر آبی و یک امضا پایش. تنهایی هم ناباورانه سوت زدن را رها میکند و از پشت کلاه خیره میشود به کاغذ سفید توی دستم.یکی دوبار دیگرنامه را از سر میخوانم. سرم را میگذارم روی بالش تنهایی وچشم هایم را میبندم. تنهایی باسرانگشت نوازشم میکند.میخواهدخرم کند. بلندمیشوم.کاغذرابرمیگردانم توی پاکت و بعد میچپانمش توی کشوی میزتحریرکه همیشه خدا قفل است.میروم توی آشپزخانه و مشغول سوسیس ها میشوم و به تنهایی که مصرانه سکوت کرده محل نمیگذارم. یک ربعی که برای حاضرکردن غذامیگذرد را صرف کشیدن ذهنم از توی کشوی قفل شده میزتحریر به پشت میزغذاخوری میکنم.تنهایی را که همچنان روزه سکوت گرفته دعوت نمیکنم.یک ربع دیگری که به خوردن میگذرد را به مجاب کردن خودم برای ادامه برنامه امروز،بدون هیچ تداخلی تلف میکنم.به همین سادگی نیم ساعت از وقتم را نویسنده نامه دوخطی با جوهر آبی مال خودش میکند. وان را از آب ولرم پر میکنم و با لباس میخزم توی آن. انگشت هایم را مثل اموات مسیحیان درهم قلاب میکنم ومیگذارم روی سینه و به ساعت چهارگوش جاخوش کرده در بغل دیوار زل میزنم. آب کم کم سرد میشود. بیرون می آیم، وان را خالی و دوباره تا خرخره پرش میکنم و لیزمیخورم تویش.دوبار دیگر این حرکت را تکرار میکنم. چهل و پنج دقیقه بعد راهکار دیگری برای اتلاف وقت پیدا میکنم. میپرم بیرون. لباس های خیسم را در می آورم و می اندازم روی رخت چرک های توی سبد. پشت به لباسشویی که ملتمسانه نگاهم میکند و با همان یک چشم گرد گنده اش زار میزند که" من اینجام"، مینشینم و می افتم به جان لباس ها. چنگ میزنم و آب میکشم.نه یک بار بلکه دوبار و بعضی ها را سه بار. با فکراینکه لباس ها درحال پاره شدن هستند دست از شستن میکشم و با تردید زل میزنم به ساعت. یک ساعت از آخرین باری که توی وان درازکشیده بودم میگذشت. انگار که از زلزله هشت ریشتری جان سالم به در برده باشم نفس راحتی میکشم. یک ربع از " دوساعت بعد" گفته شده در آن دوخط محبوس در کشوی قفل شده هم گذشته بود. میروم زیر دوش و همه ی اضطراب مبهم وتعریف نشده ای را که از دوساعت وربع پیش رویم ریخته شده بود را میشویم.راس ساعت هفت از آب بازی دل میکنم. حوله سفید را که تا زانویم میرسد می پیچم دور بدنم.باحوصله موهایم را خشک میکنم ودم اسبی روی سرم میبندم.به جلوی موهایم هم مدل میدهم و کجشان میکنم روی پیشانی ام.سبد لباس های تامرز جر خوردن شسته شده را میزنم زیر بغل و یکراست میروم توی اتاق کناری که یک درش به حمام باز میشود و متعلق به لی لی ست و دانه دانه رخت هارا پهن میکنم روی رخت آویز جلوی شوفاژ و از در دیگرش که به آشپزخانه راه دارد،بی خیال دم پایی های سفید حمام که به پایم است میروم بیرون. سر راه دو قلپ آب از بطری توی یخچال سرمیکشم و همانطور که میزغذاخوری را به قصد کمد لباس هایم در کنج اتاق دور میزنم تصمیم میگیرم سه ساعت دیگرمانده به بازگشت لی لی را صرف مطالعه کنم،درست مثل دو شب پیش. دو روز است که به هوای بهبود یک خراش سطحی به عمق یک ونیم سانت به استراحت مطلق محکومم. فرصت فکرکردن به انتخاب کتاب امشب را پیدانمیکنم چون پایم را ازچارچوب سفید در اتاق آن ور تر نگذاشته، قامت سر تا پا سیاهی رامیبینم که جای تنهایی،دست به سینه با چشم های بسته روی تخت لم داده و پای چپ را روی پای راست انداخته است. دستم روی چارچوب خشک میشود. دلم میخواهد با تصور اینکه خواب است بی صدا روی پاشنه پا بچرخم و بروم به هوای مهمانی روی مبل های همسایه روس طبقه بالا لم بدهم و قهوه بنوشم واجالتا یک دست هم لباس عاریه بگیرم اما صدای "او" همه ی خیال های پرداخته شده ام را برباد میدهد" میدونستم نمیای".

اگرخواب بود، باطل میشد

وقتی آمد سراغم گیج بودم.منگ بودم. می لرزیدم. هوا سرد بود. کف تراس هم سرد بود. تکیه داده بودم به نرده های فلزی پشت سرم. زل زده بودم به گرانیت های مشکی، بانقش سلاحی سرد که مقابلم روی زمین افتاده بود، کف دستم. پهلویم تیر میکشید.میسوخت.گزگز میکرد. صحنه ها از دیروز تا آن لحظه از گاراژ تا اینجا جلوی چشمم رژه میرفتند. سکانس های سرخ،خون آلود... لعنتی!دیوار چرک خون پاشی شده از جلوی چشمم کنار نمیرفت. وقتی آمد سراغم حالم خوش نبود. یک چیزی بیخ گلویم گیر کرده بود ولی نای عُق زدن نداشتم تا بالا بیاید. وقتی آمد،فکرکنم یکراست رد خون را گرفت و آمد سراغم. جلوی در تراس ایستاد و 5ثانیه، فقط5ثانیه نگاهم کرد. انگار توی همان 5 ثانیه فهمید چه خبر شده. دو قدم فاصله را صفر کرد. رفت دستش را گذاشت روی دوش مردی که از شکم روی نرده ها خم شده،دست هایش آویزان بودند و قطره قطره خون از سرو رویش میچکید و کشیدش بالا. لازم نبود دو انگشتش را بگذارد بیخ گلویش.ازخودم میپرسید میگفتم چه کارش کرده ام. لاشه آن حیوان را رها کرد و همانطور که گوشی همراهش را که دو تا از دکمه هایش را قبل از آن فشارداده بود،میگذاشت دم گوشش برگشت سمت من."الو!...مرده...زخمیه..." خم شد و لبه ی لباسم را داد بالا. "زخمش خیلی عمیق نیست." خیلی عمیق نیست؟! برای منی که از تیزی کشیدن فقط خراش های چاقوی آشپزخانه را که سروتهش بایک چسب زخم هم می آمدچشیده بودم،فاجعه بود! صدای آن طرف خط را شنیدم که میگفت " خودت یه کاریش کن، تا صبح"." گوشی را که قطع کرد زل زد به خیابان شلوغ پلوغ پایین پایمان. نفسش را محکم داد بیرون و جوری که انگار قرار است فقط خودش بشنود گفت:"باید ازاینجابریم" بایدی وجود نداشت. من خیلی که میتوانستم هنر به خرج دهم،تا لب در خودم را میرساندم. چشم های طلبکارم را دوختم بهش.حرف نگاهم را خیلی خوب خواند چون پس از یک مکث کوتاه  که انگار فرصتی برای تجزیه و تحلیل افکار درهم و برهم توی سرش بود،یک دستش را انداخت زیر زانوهایم.آن یکی راهم بندکردبه پشتم و بلندم کرد. خجالت و رنگ به رنگ شدن و داغ کردن و ریتم گرفتن ضربان قلب برایم معنی نداشت. یک چاقوی سه سانتی تا نصفه رفته بود توی پهلوی چپم. کمی هم پاره اش کرده بود و همین برای تصور مرگ برای منی که هیچ چیز از قاعده و قانون این بازی وحشی نمیدانستم کافی بود. انگار که کمپلت دستگیرش شده باشد که قرار است چه حرکتی بزند، باسرعت یکراست رفت سمت مبل یکنفره و رهایم کرد رویش. نه ناله میکردم نه آخ و واخ. از شوک حادثه دپرس هم نشده بودم.فقط گیج بودم و احساس سنگینی میکردم.فکرکنم فشارم افتاده بود.اما جیکم در نمی آمد.راستش به نظرم خجالت آورمی آمد که برای یک درگیری جزئی! ویک زخم سطحی خودم را به غش و ضعف بیندازم.جانم ذره ذره ازبدنم در میرفت این خفت را تحمل نمیکردم.بی آبرویی محض بود! دو دقیقه که گذشت با یک سری خرت و پرت توی دستش جلویم ظاهر شد.بی تعارف لباسم را زد بالاو دستی به سروگوش بریدگی که قل قل خون ازش میزد بیرون کشید. یک شنل و شال هم انداخت توی بغلم و دوباره توی یکی از اتاق ها غیب شد. انگار که یارو زده باشد به نخاعم؛همه ی بدنم لمس شده بود.هرطوری بود شال و کلاه کردم و منتظرش شدم.صدای ترق و تروق بازوبسته شدن کمدها سکوت حاکم را میشکست.انگارنه انگارکه یک نفر روی تراس از شدت ضربات پیاپی چاقو تلف شده و ضاربش هم من بوده ام، لم داده بودم روی مبل خاکستری. یک کم که نفسم جا آمد حس کردم آنقدرهاهم اوضاعم بیریخت نیست.کف پاهایم راچند دفعه کشیدم روی زمین و هرطور بود برخاستم.از دردی که از پهلوی چپم به همه اعضاوجوارحم ساطع شد چهره ام درهم رفت. درنهایت دوباره ولوشدم روی همان مبل.انگارکه پهلویم راگذاشته باشند لای منگنه، مثل مارگزیده ها میسوخت. پس از یکی دو دقیقه بالاخره زدبیرون و ساک کوچکی را گذاشت روی کانتر. اسلحه اش را در آورد و چک کرد. خواست دوباره سوارم کند که نگذاشتم.اجالتا زیر بالم را گرفت و راه افتادیم وسوار آسانسور شدیم.همه ی12 طبقه را زل زده بودم به خودم؛ ازتوی آینه ی آسانسور.رنگم شده بود عین ماست. لب هایم ترک خورده بود. موهایم هم خلاف عادت همیشگی شان پریشان ریخته بودند روی صورتم.هنوزم داشتم می لرزیدم. حس میکردم یک چیزیم هست. یک چیزی بیشتر از خراش یک چاقوی سه سانتی.از ساختمان زدیم بیرون. هوای تازه که خورد به صورتم حالم را بهتر کرد اما دو قدمی ماشین که رسیدیم یکهو نفسم بند آمد.چون با ضرب خوردم به یک چیزی. شاید هم یک چیزی خورد به من.مهم نبود.مهم این بود که درست خورده بود به وسط پهلوی چپم. همین تنه،همین تلنگرکافی بود تا زانوهایم بازی دربیاورند.دیگر زخم سطحی و عمیق معنی نداشت. همه ی من درد بی امانی شده بود که مرکزش پهلوی چپ لعنتی ام بود. "او"هرطور بود جمع و جورم کردونشاندم صندلی جلو و گازش را گرفت و راه افتاد. خم شده بودم جلو و دندان هایم را به هم می ساییدم. سنگ به جایشان بود تا به حال خرد میشد. همه ی آنچه که روی مبل در خودم جمع کرده بودم، یکباره از بریدگی تحریک شده پهلویم زده بود بیرون. هر لحظه آمادگی بیهوش شدن را داشتم. به من نگاه نمیکرد. همه ی حواسش را داده بود به خیابان مقابلش ولی انگار یک گوشه اش را هم پرت کرده بود سمت من."هی"...حوصله نداشتم خطابش را که بالحنی کاملاً محترمانه!بود جواب دهم و به زبان خودش حالیش کنم "هی تو کُلات". توانش را هم نداشتم. "عزیزم"..."دخترمن"... دهانم را مثل ماهی بازوبسته کردم تا قبل از اینکه مرا تمام و کمال به نام خودش بزند جوابش رابدهم. اما همه ی تلاشم به خون گرمی ختم شد که از حلقومم بالا آمد و از گوشه ی لبم لیز خورد بیرون. احتمالا دیگر آخر خط بودم و "او"ی لعنتی زل زده بود به خیابان و صدای مردنم را نمی شنید.       اتوموبیل متوقف شده بود اما من هنوز هم روی صندلی تا شده بودم. خونابه از لب هایم کش می آمد میچسبید به کفی های زیر پایم. میبرید و دوباره برمیگشت و دوباره کش می آمد. دیگر کم آوردن و بی آبرویی برایم اهمیتی نداشت. گذاشتم کمرم را صاف کند و بکشدم توی بغلش. ککم هم نگزید که کتش کثیف شد. خیالم هم مشوش نشد که پیراهنش مالیده شد به لکه خون های لخته شده دور دهانم. انگار که دزد گرفته باشم، چنگ زدم به یقه اش و سفت پیشانیم را چسباندم به گردنش. انگار نه انگار که یک وزنه پنجاه کیلویی آویزانش است. تند چند تا پله را دوید بالا. خودش را زد توی یک جایی که هوایش به طرز تهوع آوری گرم بود و رفت پشت یک میزی مثل پیشخوان ایستاد. حس کردم باید یک کاری بکنم. اشاره کرد به جیب کتش. بی حال دست بردم و هرچه توی جیب راستش بود کشیدم بیرون و پرت کردم روی پیشخوان. از ریدف کلیدهای آویخته به دیوار پشت مردی که با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهمان میکرد دستگیرم شد که مسافرخانه است. مرد که با حرف های "او" کمی شعاع گردی چشم هایش را تنگ تر کرده بود، یک به یک  کارت های جلوی رویش را چک کرد و وقتی به یکیشان رسید مثل چوب خشک راست ایستاد وکمی بعدباتردید یک کلید را دو دستی پیش کش کرد. اینبار هم خودم باید دست به کار میشدم. دستم را دراز کردم و کلید را از دست مرد که با وحشت به خون های خشک شده لای انگشت هایم خیره شده بود، قاپیدم. لابد بازکردن در سوییت هم بامن بود. انگار نه انگار که من روبه قبله بودم. پهلویم امانم را بریده بود. دلم میخواست جیغ بکشم. ولی زورش را نداشتم. زور بازکردن در را هم نداشتم."او" ی عزیز که دید اگر همینطور پیش برود تا خود صبح پشت در خواهیم ماند، کلید را از دست آویزانم کشید و مثل چلاق ها با همان دست بند شده زیر پاهای شل و ولم، یک وری در را باز و خودش را پرت کرد تو. کلید برق را زد و در را هم تــَــق ، بست. صاف رفت سمت تخت خواب دو نفره وسط اتاق و پخشم کرد رویش. دلم میخواست از شدت درد بپیچم به خودم و زانوهایم را جمع کنم توی شکمم و روتختی را با دندان هایم پاره کنم اما همان درد لعنتی نمی گذاشت. نفهمیدم چرا دوباره زد بیرون. ده دقیقه بعد همچنان با خودم درگیر بودم که برگشت. نرسیده توی روشویی دست هایش را شُست و با خنزل پنزل هایی که از بیرون آورده بود نِشست پای تخت. با یک نگاه به آن پلاستیک شفاف حاوی ابزار ضدعفونی و بخیه و این حرف ها، فهمیدم چه خیالی دارد. دل دیدن این چیزهارانداشتم. رویم را گرفتم و زل زدم به پرده بی قواره زرشکی جلوی پنجره. بدون اینکه به من وقت اضافه ای دهد تا خودم راآماده این بندوبساط های پزشکی که نظیرش را فقط در تلویزیون دیده بودم و بس،بکنم، دست به کار شد. همه ی قوت قلبش هم همین بود." فقط جیغ نزن"...پارچه روتختی بس که چنگ زده بودمش تا مرز پارگی پیش رفته بود. همه ی درد و سوزش و گزگزش یک کنار، این وسط قلقلکم هم گرفته بود و مجبور بودم اوامرش را مبنی بر " جُم نخور"،"تکون نخور" اطاعت کنم. مثل چریکی ها همه فن حریف بود. جوری آن لامذهب را بخیه زده بود که انگار با ناخن روی پوست خراش انداخته ای.به حمدا... لال هم شده بودم و فقط توانستم نگاه قدرشناسانه ام را بدوزم به چشم هایش که توی صورتی که ازآن خستگی میبارید،کز کرده بودند. لبخند محوی زد و رفت تا پرستاری را در حقم تمام کند. یک تشت و یک پارچ آب آورد و گذاشت زیر دست هایم و خون بسته شده رویشان را شست. نگاهم خیره مانده بود روی دستی که آلوده به خون یک نفر غیر از خودم هم بود. اصلا نیاز نبود من حرف بزنم. خودش روی هوا میگرفت چی توی کله ام میگذرد. همانطور که می رفت سراغ آن یکی دستم زمزمه کرد: " تو از خودت دفاع کردی.نگران نباش". تازه دوزاریم افتاده بود که چه غلطی کرده ام. لابد پاسگاه و دادگاه و مجازات،ماجراهای پس از ختم این قائله بود. تازه یک جور اضراب افتاده بود به جانم که بلند شد رفت و با تشت تمیز و پارچ پُر برگشت. تشت راگذاشت کنار سرم. کمی اینپا و آن پا کردم. سعی کردم اینبارهم بانگاه بهش بفهمانم که رویش را بگیرد و بیندازد یک ور دیگر که خودم هم حالم از این صحنه به هم میخورد چه برسد به او اما انگاردیگر حرف نگاهم رانمی فهمید.بی خیالی طی کردم و بی کمکش روی دست راستم یک وری نیم خیز شدم ودست دیگرم را بردم توی تشت. آب میریخت توی مُشتم و من میریختم توی دهانم و بعد تف میکردم بیرون. همه اش خون و خون وخون... هق هقم توی سروصدای عُق زدن هایم گم شده بود. دو قطره اشک بی اجازه از گوشه ی چشمم سُر خورد پایین. نه اخم کرد نه ترش، رویش را هم برنگرداند یک ور دیگر. فقط با دستمال کاغذی سر و صورتم را پاک کرد. انگار همان دو قطره اشک کافی بود تا آرام بگیرم. طاق باز دراز کشیدم سر جایم و زل زدم به سقف گچ کاری شده بالای سَرم." او" هم مثل همیشه در سکوت،در را قفل،همه چراغ ها را خاموش و آباژور کنار تخت را روشن کرد.گوشی اش را از توی جیب شلوارش کشید بیرون و پرت کرد روی تخت. خودش هم آمد ور دل من،پهن شد روی تخت. نگاهش را هم دوخت به همان گچ بری که من داشتم دید میزدمش. بی حرکت، بی صدا،متفکرانه خیره شده بود به سقف. جوری سکوت کرده بود که انگار با آن اوضاع را تحت کنترل گرفته و میترسید با کمترین صدا از دستش در برود. حتم دارم اگر به خودش بود نفس هم نمی کشید. اما من مرض داشتم. حوصله ام هم سر رفته بود ولی خیر سرم دوخت ودوز شده بودم و می بایست ادای مریض ها را در می آوردم. یک کم دیگر هم تحمل کردم. نه نمیشد. طاقتم تاب شده بود. یک دستم را آوردم بالا و با انگشت هایم در هوا شکل کشیدم. سایه ای روی دیوار کناری توجهم را جلب کرد.نوری که از درزهای پرده موذیانه به داخل خزیده بود، پهن شده بود روی دیوار کرمی روشن روبه رویش.انگشت هایم را جمع کردم به جلو. شد شکل یک تمساح.مشتم را باز کردم و شستم را خم کردم جلو.شد مثل یک کبوتر. هی مشتم را بازو بسته میکردم ومچم را تکان میدادم و سایه ها را به حرکت در می آوردم... سکوت و تاریکی و بی حالی ناشی از درد، همه و همه هلم میدادند به سمت یک چرت جانانه. نمیدانم چه ترفندی زده بود که سوزش پهلوی جر خورده ام کمتر شده بود. خودم هم نفهمیدم کی چشم هایم گرم شد و کی لای پلک هایم باز. فقط وقتی بیدار شدم اولین چیزی که دیدم صورت "او" بود که مقابل من نگهش داشته بود. با یک نیم نگاه به دور و بر میشد فهمید که هنوز هوا تاریک است. تکانی به خودم دادم که یکهو پهلویم تیرکشید. انگار که اثر مسکن دود شده و رفته باشد هوا. آهی بی اختیار از نهادم برخاست. لبخند یک وری زد. " خواب پشه از تو سنگین تره". چاقو پهلویت را پاره نکرده که بفهمی خواب چیست و پشه کجاست! درجوابش فقط دهان کجی کردم. سرم را کشیدم عقب تا راحت تر تماشایش کنم.لبخندش عمیق تر شد. " درد میکنه ؟" چنان معصومانه این را پرسید که دلم نمی آمد بزنم توی ذوقش و بگویم "خیلی" و میخواستم توی رودربایستی بزنم زیرخنده و بگویم" اصلاً" اما فقط توانستم پلک هایم را آرام فشار دهم روی هم که یعنی " آره".. خیره شده بودم توی صورتش و نمیدانم کدام صدا توی گوشم زمزمه میکرد " این آخرین باره". انگار یک صدایی هم توی گوش اویک چیزهایی  پچ پچ میکرد چون آرام دستش را از زیر سرش رها کرد. خودش را جلوتر کشید و به بازویش اشاره کرد.سرم را دوسانت آوردم بالا تا دستش را بگذارد زیرش. با دست دیگرش حلقه ی شال را از دور گلویم باز کرد. انگشت هایش را سُر داد روی گردن خیسم و پیشانی اش را هم چسباند به گیج گاهم و چشم هایش را بست. چشم های من هم بی اختیار بسته شد.می بایست طبق عادت غرغر میکردم و هلش میدادم عقب و برایش چشم غره میرفتم اما صدا بیرحمانه توی گوشم فریاد می کشید " این آخرین باره،شاید تا چندین ماه دیگر،شاید تا یک حادثه وحشتناک دیگر".عجیب بود که صدای فریاد،سکوت را نمیشکست. بی حالی توی همه ی وجودم ریشه دوانده بود. هر یک دقیقه به یک دقیقه مثل اینکه سقوط کنم توی تاریکی،سنگین میشدم. لولای چشم هایم هم هرز شده بود. مدام باز و بسته میشد.حالم داشت به هم میخورد. دوباره یک جوری پلک هایم سنگین شده بود که حتم داشتم این بار خوابم از فیل هم سنگین تراست اما بدنم انگار میترسید بخوابد. حال خرابم را فهمید چون با فشاری که لابد برای همدردی واردکرد، شقیقه ام توسط استخوان جمجمه اش سوراخ شد. صدا، هرکه بود،صادق بود چون احتمال دادم که دارم بیهوش میشوم. بوسه ی کوتاهی به نوک بینی اش زدم و غرق شدم در دریای تاریکی و گذاشتم تا میتواند شقیقه ام را دریل کند.

وقتی دوباره چشم هایم را باز کردم سقف، سفید بود. بوی الکل تا مغز دماغم پیچید. پهلویم هنوز میسوخت. حتی بیشتر از قبل. گردنم گرفته بود. به سختی سرم را تکان دادم. جای یک دست مردانه،بالش بزرگ سفیدی زیر سرم بود. چشم هایم را با وحشتی غیرارادی  دور اتاق چرخاندم. بیمارستان بود.

یک روز مسخره گذشت و من تمامش را به جز بیست دقیقه دراز کشیده بودم. روز دوم وقت رفتن بود. یک نفرکه میشناختمش وقت ترخیص آمد.ده دقیقه وراجی کرد و سعی کرد مرا در خوشحالی حاصل از یک موفقیت گروهی که برایم معنی نداشت شریک کند.تنها سوالی که از دهانم درآمد یک چیز بود" جسد چی شد؟" در جوابم فقط چشمکی زد و بالبخند مرموزی پرسید" کدام جسد؟" سعی کردم توضیح دهم که درهرحال من یک نفر را ناکار کرده ام، چه پدر روحانی باشد چه قاچاقچی آدم کش.پنج دقیقه دیگر هم فک زد تا قانعم کند که اگر نعشی هم بود که البته نیست، با استناد براینکه دفاع از خود درمقابل یک تحت تعقیبی بی ریخت بوده و به انضمام دخالت های او و دوستانش در روند پرونده موهوم، احتمالا یک پاداشی چیزی هم بابتش تقدیمم میشده." مطمئم میتونین باهاش کنار بیاین. اگه تواناییشو نداشتین الآن "او"یی نمی شناختین" این را گفت و حالم را گرفت و رفت."او"... نیامد... نمی آمد... اما باید می آمد.می آمد و من لم میدادم روی دست هایش و میرفتیم به یک متل و میگفتیم " یه اتاق برای یه شب" و تمام آن شب را بی حرکت کنار هم، دراز به دراز می افتادیم. لی لی مانتویی کشید توی تنم. من هم از خیال کشیده شدم به واقعیت. ناشیانه یک شال هم ول کرد روی سرم. حتی دست نبردم موهایم را مثل همیشه بزنم تو. همه ی حواسم پی پهلویم بود. وقتی خط خطی شد سرو کله او هم پیدا شد. هرجا خون بود او هم بود.توی گاراژ، روی تراس آپارتمان، توی متل. زخمم باید خونریزی میکرد. مصمم بودم که اگر  اینطور شود، خواهد آمد. خون آشام بود. بوی خونم را میگرفت اما لعنتی ها پهلویم را خوب پانسمان کرده بودند.لی لی دستم را گرفت.همانی را که هنوز نقش کمرنگ چاقو رویش بود. بلندم کرد و از اتاق سفید زدیم بیرون. داشت میرفت سمت آسانسور. آسانسور نه ! دستم را رها کردم و راهم را کشیدم سمت پله ها. راه پله راه حل خوبی بود. لی لی مانع شد. هشدار داد. دعوا کرد. اما حریفم نشد. پله ها زیاد بود. حداقل برای من. ولی حواسم از پله های ناتمام پرت بود. همه اش جمع شده بود توی شکاف زخم پهلویی که خونش در نمی آمد. لی لی غر میزد" بخیه هات باز میشه". باید باز میشد ولی نمیشد. خروجی ساختمان پله نداشت. پیرمردی که کلاه فرانسوی  چهارخانه ای به سر داشت جلو آمد.راننده تاکسی ...نه ! نباید میرفتم. لی لی زورش چربید. نشاندم روی صندلی و در را محکم به هم کوبید و خودش از سمت دیگر سوار شد و تـــق ! آن یکی را هم باضرب بست.کوبش در هم دل زخمم رانلرزاند. نگاهم کشیده شد به بیرون. زل زدم به شیشه بالا کشیده سمت راننده اتوموبیلی آن سوی خیابان که عکس درختی نقاشی اش کرده بود. لی لی با پیرمرد حرف میزد اما من نمی توانستم نگاهم را از آن شیشه بردارم. باید یک حسی نسبت بهش میداشتم. به "او"یی که به اندازه یک خواب عمیق، دستش بالش سرم بود. نمی دانم چه حسی ولی یک نفر درونم میگفت باید یک احساسی نسبت به "او"یی که یک شب، روی سِن یک تماشاخانه قدیمی و متروک در محله ای پایین شهر، دخترانگی لبهایم را به زنانگی کشانده بود، میداشتم. اتوموبیل نرم به راه افتاد. سرم نرم چرخید به عقب. این بار آسمان روی شیشه جلویی اتوموبیل دودی آن سوی خیابان دراز کشیده بود. تاکسی از تقاطع عبور کرد. اتوموبیل دودی و شیشه هایش ناپدید شدند. دستم رفت سمت پهلوی چپم. لباسم خونی بود.

پرونده پلیکان

مقدمه نداشت. خلاصه هم نداشت. ابتدایش هم جذاب به نظر نمی رسید.

اما جذاب بود. شور انگیز ، قابل تأمل با موضوعی کاملاً جدید.

هیچ نظری در مورد اینکه چندین سال پیش چاپ شده ندارم.

پرونده پلیکان، خلاف تصورم بود.

نوشته ی جان گریشام / ترجمه خسرو سمیعی

رویای صادقه

یک نفر دارد مرا میکشد. دستش را گذاشته بیخ گلویم و با شستش "سه ثانیه"ام را نوازش میکند.

جوری نگاهم میکند که عزیزی از دست داده. مثل آهوی به دام افتاده لای چنگال شیری نر، بیهوده دست و پا

میزنم. یال های طلایی اش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده اند. تقلا میکنم و همینطور که زیر لب برای

لوستر هشت شاخه طلایی دعا میخوانم تا آوار شود روی سرش، به این فکر میکنم که چقدر این وحشی افسار

گسیخته عزیز است.

لعنتی! زل میزند توی چشم های وحشت زده ام و در عرض سه ثانیه میگوید " دوستت دارم" ...

چشم هایم اتوماتیک باز میشوند. من کز کرده ام زیر پتو و هنوز شب است انگار.


معادله ی بی مجهول

مثل یک جفت نگاه غمگین عقاب پشت ویترین ، هر روز زندگی را خشک میکنم و میگذارم لای دفتر خاطرات.

این روز ها دفترم بوی عود معابد سامورایی میدهد.

خدا رو چه دیدی ؟

آذر آمد. قلم مو های نارنجی و زرد اخرایی اش را برداشت. رنگم زد و رفت.

دی آمد. یلدای نصفه نیمه ای برایم به هم زد و رفت.

حالا بهمن آمده. چی چی آورده را نمیدانم. فقط میدانم میرود. میرود به همان جایی که از آن آمده.

شاید بعدش اسفند بیاید. تا به حال که همیشه آمده. اسفند به نظرم پرماجرا تر می آید. شاید تو را توی

اسفند دیدم، یک لحظه توی خیابان و بعد گمت کردم.شاید پشت چراغ قرمز چهارراه یا حتی شاید توی خواب...


بودن یا نبودن ، مسئله این هم نیست

انقدر همه ی بودنت دنیایم را پر کرده که نبودنت به چشم نمی آید.

دل تنگم،برای همه چیزهایی که از آن ها بیزارم...

پسرک سیاه پوست همسایه از نرده های تراس خانه آویزان شده،تاب میخورد و سوت میزند. لی لی از نیم ساعت پیش دارد لباس پرو میکند تا امشب هم روی یک دیسکو در بغل دوست پسر موقرمزش برقصد، به سلامتی اش تا خرخره بنوشد و احتمالا مثل سه شب قبل مست و پاتیل برسد و با همان لباس تنگ که دستگاه تنفس را دچار مشکل میکند، بیفتد روی تختش و تا لنگ ظهر فردا بخوابد. تنها کسی که در این آپارتمان سیزده طبقه پایش به کافه و چای نبات اعلی و میدان رقص باز نشده و نزدیک ترین رابطه اش با جنس مخالف گرگم به هواست، همان پسرک مو فرفری سیاهی ست که مثل میمون به نرده هایی که مجبور شدم به خاطرش طرح زیبایشان را عوض کنم و دیزاین ساده تری انتخاب کنم و بکارم جایشان تا دست هایش زخمی نشوند،چنگ زده. حتی دخترک روس شانزده ساله طبقه بالا هم وقت هایی که مادرش خانه نیست یواشکی دوست پسرش را می آورد خانه ؛ مثل همین امشب که صدای موزیک را برای همسایه طبقه پایینی من تنظیم کرده است و ... بلند میشوم و یک لیوان آب پرتقال برای سیاهی معلق پای بالکن میبرم، به اضافه یکی از همان پای هلو های محبوبش. مهم نیست که پسرک در عمرش آب پرتقال با پای هلو نخورده. دیگر به پذیرایی های دوستانه عجیب و غریب من عادت کرده است. خودش را میکشد بالا و بی معطلی مشغول میشود و گه گاه با دهانی پر لبخند پت و پهنی تحویلم میدهد. راستی چرا دندان های این ها انقدر سفید است ؟ به صدای اعصاب خرد کن موزیک، ترق تروق های دیگری هم اضافه میشود که همسایه پایینی از نعمت شنیدنشان محروم است. زیر چشمی نگاهی به سیاه کوچک می اندازم. با لبخند بی قواره گل و گشادی با چشم وابرو به بالا اشاره میکند. لبخندم را قورت میدهم. کتابم را میبندم. چشمکی حواله پسرک که آخرین قطره آب میوه را با سماجت میلغزاند روی زبانش میکنم. شال و کلاه میکنم. پسرک میگوید" گناه دارن" و دوباره دندان های مرواریدی اش را به نمایش میگذارد. همانطور که شالم را میپیچم دور سرم جواب میدهم" یک بار برای همیشه"و میزنم بیرون. پله هارا دوتا یکی بالا میروم. دستم را میگذارم روی زنگ و تا سی میشمرم. صدای موزیک قطع میشود. پنج ثانیه بعد دخترک با پیراهن تابستانه ای که یکی از بندک هایش روی بازوی عریانش ولو شده در را باز میکند. من را که میبیند رنگ و رویش میپرد. هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر از من میترسد. شاید چون هر وقت رو در رو میشویم اخم هایم در هم است.در سکوت با اضطراب محسوسی زل زده به من." فکر میکنم لباست برای این فصل مناسب نیست خانم جوان" به تته پته می افتد.شک میکنم این همان دخترک گستاخی باشد که هرروز روی سر من با مادرش جرو بحث میکند. حوصله ام از دست پاچگی اش سر میرود. با لحنی که سعی میکنم تا آخرین حد دوستانه باشد غیرمستقیم حالیش میکنم که اگر میخواهد همچنان در اتاقش تنهایی از دوستش پذیرایی کند بهتر است کمی مراعات همسایه هااز جمله پایین دستی اش را بکند به عمد روی واژه تنها تاکید میکنم که حساب کار دستش بیاید. سری تکان میدهد و به روسی چیزی بلغور میکند. منتظر اصلاح جمله اش به انگلیسی نمی مانم. راه آمده را باز میگردم. لیوان خالی سر جایش کف تراس ایستاده است.پسرک رفته. خودم را پرت میکنم روی تخت و به این فکر میکنم که چقدر دیگر این جا،بین تضادهایی که چپ و راست میخورند به پَر ارزش هایم، دوام می آورم.یک سال، دو سال،سه سال...و آخرش به این میرسم که"نمیدانم".ساعت از یازده گذشته اما لی لی هنوز نیامده. درست مثل تو که نیامدی. اما لی لی می آید. دوازده نیاید، سه صبح سروکله اش پیدا میشود. لی لی ِ مست می آید ولی تو ...

یک بلیط میخواهم،به مقصد آنتاگلوس لطفا


هی میخواهم مثل روزهای سردی که در آنتاگلوس میرفتم پیاده روی، شال گردنم را ببندم به پیشانیم ودنباله

هایش را بگیرم جلوی بینی ام و از پشت سر به هم گره شان بزنم اما نمی شود. چون اینجا این عینک لعنتی

بخار میزند.باید از این عینک هایی بگیرم که ضد بخارند یا دست کم یک ترفندی برای پاک کردن عرق سر و

صورتشان بلدند و یک کلکی توی شلوارشان دارند.

هی میخواهم مثل اتاقی که در آنتاگلوس داشتم، باقی فضای اتاقم را تا سقف کتاب بچینم ولی نمیشود. چون

اینجا نه کتابی هست نه فضایی. کتاب فروشی های اینجا به درد فضلای قرن بیستم میخورد نه من که دیپلم

هم ندارم. مدرک سیکلم را هم ندیده ام البته. نمیدانم شاید آن را هم نداشته باشم.

هی میخواهم فرار کنم از این زندگی زمینی و سنت خودم را وقتی که در آنتاگِلوس بودم، درپیش بگیرم اما

نمیشود. چون زمینی ها نمیگذارند. این زمینی ها موجودات تأثیرگذار مزخرفی هستند که به طرز تهوع آوری

لحظه هایت را به کام خودشان طعم میدهند. از زمینی ها خوشم نمی آید. همیشه دلم میخواست عاشق

زمینی های اینجا باشم. از صمیم قلب بگویم که چقدر زمینی های این یک برش خاک را دوست دارم ولی

نمیشود. چون حقیقت این نیست و معدودند زمینی هایی که اینجا هستند و من دلم میخواهد در آنتاگلوس هم

داشته باشمشان. اصلن حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم هیچ کدام از آن معدودها را هم نمیخواهم در آن

جاداشته باشم.زمینی ها یک ویژگی منزجر کننده دارند. اینکه هرکجا پا میگذارند همه چیز را مطابق میل

خودشان عوض میکنند... نه! آنتاگلوس را نه! آنجارادیگر باید بگذارند به حال خودش! این زمینی ها بو میکشند.

همدیگر را بو میکشند.شامه شان که تیز شود دیگر رحم نمی کنند. نمیروم! برای نجات آنتاگلوس، زمینی می

مانم. زمینی می مانم و به بستن شال گردن دور دهانم و فکر کردن به کتاب هایی که دوست دارم بخوانم اکتفا

میکنم. زمینی می  مانم و لحظه هایم را داوطلبانه به زمینی ها پیشکش میکنم تا هرطور که مایلند بسازندشان

... زمینی می مانم ولی قول میدهم آنتاگلوسی بمیرم...


این روز کی قرار است بیاید؟

یک روز می بُرم از همه آدم هایی که وصل شده ام بهشان، وصل شده اند به من

یک روز پاره میکنم بندهایی را که دلم را نگه داشته اند اینجا

یک روز میروم

همه ی عمر رفته ام را میگذارم پشت سرم

و یک دفتر سفید جدید باز میکنم...

فقط کاش جرئتش را داشته باشم

damn wall

عاشق هوای بیرون این زندانم .