من، جایی در آنتاگلوس زندگی میکند
دست هایم را گرفتم جلوی صورتش.باوحشت گفتم"ببین! دستهام بوی نا میدن" دست هایم را به نرمی پس زد. "ببین نه،بو کن" گفتم " دستام خشک شدن" روی کاناپه قرمز رنگ و رو رفته نشسته بود و من کنار پایش روی زمین .میزخاک گرفته جلوی رویمان بود وگرد وغبارتوی هوا توی حلقمان.سرم را گذاشتم روی پایش."بیا ازاینجابریم.اینجاهمش خاکه.من بدم میاد"باپایش فشاری به سرم آورد تابلندش کند. زل زدم توی چشمهایش.آب جمع شدتوی چشم هایم "بیاازاین خونه لعنتی بریم"یقه لباسم راکه کج شده بود درست کرد."هیچ جا امن تر از خونه نیست"زارزدم.سالهابی صداگریه کرده بودم. سالهاپشت مچ دستم را گذاشته بودم جلوی لب های لرزانم.سالها دودستی دهانم راچسبیده بودم که صدایی درنیاید.ازوقتی با"او" آشناشده بودم بی پروا صدای گریه ام رابلندمیکردم. درست مثل دختربچه های زر زرو. دست به سینه تکیه دادبه پشتی کاناپه.گذاشت تا جیغ و دادهایم تمام شود.به هق هق که افتادم به جلو خم شد وزبان بازکرد"الان دلت چی میخواد؟"دماغم رابالاکشیدم."نمیدونم" گفت"دستات خشک نشده.مغزت خشک شده.یعنی داره خشک میشه."دستش راگذاشت روی شانه ام."کتونی هاتوبپوش.چندتاخیابون تو دنبال من بدو چندتاخیابون من دنبال تو.بعدش معرکه خیابونی تماشامیکنیم.پشمک میخوریم.شایدم ذرت.بعدش میریم یه پارک خلوت وتاریک.فقط من و تو "بلدبودحالم راخوب کند.ترس خشک شدن دست هایم ، خانه خاک گرفته حالم رابدکرده بود.قبل ترها که اینطوری حالم بدمیشدوذهنم خالی هیچ کس نبودتاحالم راخوب کند.خودم هم بلدنبودم.حالادوتاچیزداشتم.هم بود و هم بلد بود. خوشبختی که میگفتن یعنی همین دیگر؟***
خیابان شلوغ بود وترافیک سنگین.پیاده رو ازخیابان بدتر.درجهت مخالف حرکت عابرین میدویدم. تنه میزدم.جاخالی میدادم."او" هم بافاصله دنبالم بود.خودم را ترسیده و بی پناه خیال کرده بودم و "او" را قوی و خطرناک. پیچیدم به چپ.حتی سربرنمیگرداندم تا ببینم هنوز هم پشت سرم هست یانه.فاصله اش کم است یا زیاد. نرسیده به انتهای خیابان که تردد عابرکمتر بود،درست جلوی هایپرمارکت یک نفر چنگ انداخت به لباسم وکشیدم عقب.جیغ بلندم به هوارفت.پشتم چسبیدبه دیوارشیشه ای فروشگاه."او"بود.محکم شانه هایم راگرفته بود وچسبانده بودم به دیوار.دستهایم دور گردنش حلقه شد.ازشدت نفس نفس زدن روی پابندنبودم.ولی "او"همچنان نفس میزدو زور داشت.انقدرتوی چشم های هم خیره ماندیم تاچندنفری که توجهشان جلب شده بود بروندپی کارشان.داشتم می افتادم.جانی برایم نمانده بود.سرش را آورد بیخ گوشم."نظرت چیه پارک خلوت و تاریکو بندازیم جلو تر؟ "حالم بهتربود.شایدهم خوب بود.هوا خنک بود ونفس نفس میزدم و "او" بود .حالاسه تاچیزداشتم."او"بود وبلد بود و حالم هم خوب بود.