کسی که جسدش راکشت
یک عالم حرف داشت.یک عالم حسی که سعی داشت فرویشان کند توی شکم واژه ها. دلش یک گوش میخواست،یک زبان،یک جفت چشم مثل آن تیله های آبی تیره و یک جفت دست درست مثل آن دست های قوی و زمخت.دلش میخواست حرف بزند وگوش بشنود وچشم همدردی کند ودست نوازش.
کنارهرکسی که نشسته بودتادهان بازکرده بود فی الفور یک سیب سرخ گنده فرو کرده بودند لای دندان هایش، انتهای جمله اش را گرفته بودند وازخودشان گفته بودند.کنارآن دخترک موقرمز،کنارآن جوان خوش خنده،کنار آن زن چاق.همه شان به محض اینکه یک دهان بازدیدندسیبشان رافروکردندتویش.فوبیای حرف زدن گرفته بود. میترسیدکنارکسی بنشیندودهان بازکند.میترسیدباسیب خفه اش کنند.هروقت نشسته بودوسرحرف رابازکرده بودامانش نداده بودند.سیبشان راازجیب کشیده بودندبیرون وشروع کرده بودندبه وراجی.گوش خواسته بود وهربارگوش داده بود.
یک روزنشست گوشه یک اتاق.حس هایش را لقمه کردو قورت داد.دیگربه دست های زمخت وتیله های آبی تیره فکرنمیکردانگار...