یک ماه بعد

امروز نصف شهر را به دنبالت گشتم. نصف دیگرش راگذاشتم برای فردا.هیچ تضمینی نیست که فردا توی نصفه اول نباشی. شایدتا آخر عمرم بین نصفه های شهر سرگردان باشم. هنوز هم از همان گل فروشی دسته هفت تایی رزسفید ساقه بلند میخرم. چهارشنبه صبح ها هم میروم روی پشت بام ساختمان غرب و در رویای بوسیدنت غرق میشوم. هوز هر آخر هفته خانه ات را گردگیری میکنم. هنوز هم روزهای فرد میروم سراغ عمویت.هنوز هم دو ساعت تمام پشت در اتاقش منتظر مینشینم.اما هنوز هم به حرف هایم گوش نمیدهد. نگاهمم نمیکند. پاک با منشی و آبدارچی رفیق شده ام دیگر...