خاطرات روزانه یک تیمارستانی (3)
یک گل فروشی بود.نه از آن باکلاس ها که میشودرفت تویشان عکس گرفت.نه ازآن ها که آدم باکلاس هابا ماشین های باکلاسشان جلویشان ترمز میکنندوسبدسبد دسته گل با اسم های عجیب و غریب که هیچ وقت یادشان نگرفتم میخرند.ازآن ها نه.همان گل فروشی را میگویم که صاحبش یک پیرمرد است.همان که همیشه خدا،تابستان وزمستان یک کت سرمه ای گشاد رنگ و رو رفته تنش است.همان که میگفتی بس که روی گلدان ها خم شده و آبشان داده و هرسشان کرده،قدخمیده شده است.همان که همیشه خدا دلم میخواست ریش های سفیدش راکه مثل پرنرم به نظرمیرسندلمس کنم.همان گل فروشی رامیگویم.همان گل فروشی بی کلاسی را که صبح به صبح گل هایش را میگذاردتوی سطل های پلاستیکی قرمز و آبی بزرگ آب،جلوی ویترین شیشه ای مغازه. همان گل فروشی که میگفتی پیرمردصبح زود،آفتاب نزده،عشق را لای گلبرگ های گل هایش پنهان میکند. همان گل فروشی که ازآنجابرایم گل میگرفتی.امروز رفتم همان جا. این بار من برایت گل خریدم.یک دسته هفت تایی رز سفید ساقه بلندبا یک روبان سفید. پیرمرد باچشم دنبالت میگشت.فقط باچشم.خودم رابا گل های جلوی مغازه سرگرم کردم.تاسفارشم آماده شود همه ی گل های توی سطل هارابوییدم. سطل به سطل عشق خزید توی ریه هایم.رزهای سفیدراگرفتم توی بغلم.ساقه هایشان راهم کوتاه نکردم.عمویت بفهمدپیدایت کرده ام انفارکتوس روی شاخش است.
آمدم.بدون راهنمایی کسی.مسیراتاقت راهمان باراول حفظ کرده بودم. نمیدانم جواب سلامم را دادی یا نه.امامن شنیدم .آب پارچ راعوض کردم.رزهاراگذاشتم جای گل های پلاسیده دیروزی که نمیدانم چه کسی برایت آورده بود. خیره شده بودی به سقف.میگفتندچشم هایت سفیدشده اند. اما من مردمک وسط حدقه چشم هایت رادیدم و بازهم نتوانستم رنگشان راتشخیص دهم. کنارت روی تخت درازکشیدم.دست هایم را زیر سرم قلاب کردم و زل زدم به همان نقطه نامعلومی که توبه آن خیره شده بودی ونمیدانستم کجاست."امروزچهارشنبه بود".چهارشنبه های من خلاصه میشدند در گرگ ومیش صبح هایش که کوله به پشت میرفتیم روی پشت بام ساختمان غرب که هیچ وقت نفهمیدم کلیدش راباچه ترفندی گیرآوردی.می نشستیم کناردیش های ماهواره.توسرت رامی بردی نزدیک بشقاب،چشم هایت رامی بستی وگوش تیزمیکردی.لبخندکه میزدی می فهمیدم ردسیگنال هاراگرفته ای."برزیله" بعد مرا برزیلی می بوسیدی وهمین طور به نوبت کنارهمه ی دیش ها می نشستیم وهمدیگررابه همه ی سبک های دنیا می بوسیدیم.چه اهمیتی داشت که بوسه هایکجوربود؟ امروز صبح رفتم سراغ خانه ات که میگفتی فقط من آدرس که هیچ،کلیدش رادارم.کلیدآهنی راپیداکردم و کوله به پشت رفتم پشت بام ساختمان غرب.به نوبت کنارهمه ی دیش های ماهواره نشستم.گوش تیزکردم.سعی کردم مثل تو رد امواج را بگیرم.اولش سخت بوداما بعدیادگرفتم.سیگنال هاسرازیرشدند توی حلزونی گوشم ومن کنارهمه ی دیش های زنگ زده تصورکردم که تورابه همه ی سنت های دنیامی بوسم.