یک نفر دارد مرا میکشد. دستش را گذاشته بیخ گلویم و با شستش "سه ثانیه"ام را نوازش میکند.

جوری نگاهم میکند که عزیزی از دست داده. مثل آهوی به دام افتاده لای چنگال شیری نر، بیهوده دست و پا

میزنم. یال های طلایی اش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده اند. تقلا میکنم و همینطور که زیر لب برای

لوستر هشت شاخه طلایی دعا میخوانم تا آوار شود روی سرش، به این فکر میکنم که چقدر این وحشی افسار

گسیخته عزیز است.

لعنتی! زل میزند توی چشم های وحشت زده ام و در عرض سه ثانیه میگوید " دوستت دارم" ...

چشم هایم اتوماتیک باز میشوند. من کز کرده ام زیر پتو و هنوز شب است انگار.