عشق در خیابان هفتم شمالی
ناخن شست راستم را گذاشته بودم لای دو دندان و عصبی گاز میگرفتم.یک جوری بود. نگاهش را میگویم. مثل اینکه دارد به عزیزترین موجود زندگیش نگاه میکند. دل شوره گرفتم. زل زده بودم به پاهایش. هرچه دعا بلد بودم زیر لب خواندم که همانطور عین مجسمه سرجایش خشک بماند تا متصدی کارتم را بدهد و از آنجا فرارکنم. پنج ثانیه مثل پنج ساعت گذشت. صدایم زدند.هراسان نگاهش کردم.لعنتی!تیله های چشم هایش آماده بودند تا از حدقه بپرند بیرون.انگارمنتظربودیکی اسمم رادادبزندتامطمئن شود خودم هستم! خودم را پرت کردم جلوی پیشخوان و کارتم را ازروی آن قاپیدم. صدای متحیرش را از پشت سر شنیدم که میگفت "عزیزم". برنگشتم. نمیدانم چندتاپاداشتم اما اجالتا چندتای دیگرهم قرض کردم ومثل سوسک کف سالن سُرخوردم. پله برقی مثل صف نانوایی شلوغ بود. پله های غیر برقی از آن هم شلوغ تر. از پله های سنگی سرازیرشدم. هرکسی که جلوی راهم بودرا هل میدادم یک کناری و پروازمیکردم پایین.دست پاچه آن درب چرخان شیشه ای ورودی را هل دادم و پریدم روی پله های ورودی.لعنتی! انگارهمه ی ساختمان میخواستند یک جوری من را متوقف کنند. ترافیک روی خیابان پهن شده بود.ده متر جلو تر یک پیرمرد به تاکسی زردش لم داده بود و توی آن شلوغی و ازدحام و بوق بوق چرت میزد. یک نفر هم انگارتوی ماشین نشسته بود. دویدم سمتش.خودم را پرت کردم روی صندلی عقب و در را محکم کوبیدم به هم. چرت راننده پاره شد. داد زدم" کرایه بقیه با من". من وقت نداشتم. باید هرچه سریع ترازآنجافرار میکردم.آن وقت آن مردک سه ساعت خمیازه میکشید و کش و قوس می آمدوبرای من عرض اندام میکرد. لب پایینم را وحشیانه گاز میگرفتم و حرص میخوردم و از شیشه عقب پشت سر را می پاییدم. پیرمرد بالاخره افتخارداد و سوارشد. سه مرتبه استارت زد تا اتوموبیل روشن شد. من الآن یک بنز تیزرو میخواستم و یک خرلنگ زیرپایم بود. خداوند به من رحم کرد و مردک به راه افتاد.اگر اغراق نکنم با سرعت یک هزارم کیلومتر درساعت چهارراه را پایین میرفت. خیابان ششم شرقی را که رد کردیم با خیال راحت چشم از شیشه گل آلود چرک عقب گرفتم و صاف سرجایم نشستم. با دست راست گردنم راماساژ دادم و پوفی کشیدم.خطر به نظر رفع شده بود.تکیه دادم به پشتی صندلی و همانطور که گردن گرفته ام را میمالیدم سرم را کج کردم سمت مسافرکناری . همان یک حرکت کافی بود تا تنفسم قطع شود. یک جفت چشم با دلسوزی حال به هم زنی خیره شده بود به من.انگاراین چشم ها فقط مهربانی بلدبودندو چیزی به اسم خشم یا مارموزی به گوششان نخورده بود. آب دهانم رابه سختی قورت دادم.راننده صدای موزیک حماسی دهه هفتاد رابلندتر کرد وشروع کرد با خواننده عربده کشیدن. هوا گرم بود. بوی چرم های روکش های صندلی توی دماغم بود. فضای اتوموبیل تهوع آور بود. فقط کافی بودنوک انگشت اشاره دست راستم را بزنم به لوزه دومم تا هرچه از صبح خورده و نخورده ام از کف معده ام بالا بیاید وبریزد کف ماشین. اتوموبیل سرعت گرفت. هوا تیز از لای شیشه نیمه پایین ،کشیده میشد روی صورتم.راننده از موزیک درب و داغان به هیجان آمده بود.به تقاطع مرکزی که رسیدیم اتوموبیل وحشیانه پیچیده شد به چپ. حس کردم دیگر نیازی به انگشت اشاره دست راستم ندارم. خیابان هفتم شمالی خلوت بود. راننده کنترلش را ازدست داده بود. اتوموبیل وسط جاده تلوتلو میخورد. صدای قیژقیژ لاستیک ها کف آسفالت مثل آرشه روی تارهای اعصابم کشیده میشد. کناردستی ام همچنان احمقانه زل زده بود به من. سرم به دوران افتاد. راننده با آخرین کوبش طبل موزیک مضحک بی مقدمه ترمز کرد. سرم محکم کوبیده شد به پشتی صندلی جلوو با طمانینه برگشت خوردم به عقب.چیزی درگلویم سوخت. نوک انگشت صدای چندش متعجب عاشقانه اش پرده گوشم را پاره کرد واز لای حلزونی گوشم خورد به لوزه ی دوم. "عزیزم" ... دهانم پر شد. در را با شدت باز کردم و خم شدم کنار لاستیک داغ چرخ عقب.همه ی محتویات ساندویچ سوسیس و تخم مرغ صبح پهن شد کف خیابان هفتم شمالی.