خودم را خیال میکنم که پا میگذارم روی سنگ های براق صحن حرمت.میگویم "اینبار تنها اومدم ها"چندقدم برنداشته به حواسِ نداشته ام خطور میکندکه اذن دخول نگرفته ام.برمیگردم ونگاهی به پشت سر می اندازم. دوباره،درمانده به تاج طلایی گنبدت خیره میشوم."حالا تا اینجارو اومدم.بقیه شم اجازه میدی دیگه نه؟ " فکر میکنم حتما توی رودربایستی رخصتم میدهد.من همچنان خیره به گنبدی ِ طلا جلو میروم وجلو تر حتی.

کفش هایم را میگذارم توی پلاستیک، دسته اش را می اندازم دور مچ دستم،چادر رنگی را محکم تر میپیچم دور خودم.جاری میشوم در سیل زن ها.زن هایی که مقنعه چانه دار وچادر مشکی به سر دارند.زن هایی که روسری های رنگی شان را محکم زیر گلویشان گره زده اند.زن هایی که دست بچه های کوچکشان را سفت چسبیده اند.زن هایی که به عربی شاید روضه میخوانند.زن هایی که ناخن های لاکی شان را فرو کرده اند در لبه ی چادر های گل گلی سُرسُری.زن هایی که آرایش چشم هایشان پخش شده.زن هایی که مویه میکنند. زن هایی که ضجه میزنند.زن هایی که سوگند میدهند.زن هایی که التماس میکنند...جاری میشوم وحرکت میکنم. با چشم همه ی سنگ های زمردی،همه ی آیینه کاری های ریزرا زیارت میکنم.با نفس همه ی عطر محمدی را زیارت میکنم.با گوش همه ی نجواهای گوشه و کنارحرم را زیارت میکنم.جاری میشوم.عبورمیکنم از طاقی که شیطانم اذن دخول ندارد.چانه ام میلرزد.چشم هایم تار میشود.بغض گیرمیکند بیخ گلو.صدا خفه میشود و دل فریاد میکشد."السلام علیک..."بغض سنگین میشود وسنگین تر.چشم ها تار میشوند وتار تر.فریاد ها میلرزند، میشکنند در گلو.هق هقم میشود همه ی وجودم.همه ی حضورم.اراده ام در هم میریزد.اصلا مگر اینجا اراده هم میخواهم؟ اینجا هم مگر باید نگران نگاه های مردم بود؟ اینجا که همه ی مردم نگاه هایشان خیس است؟ مگراینجا هم محکم بودن معنا دارد؟ مگر اینجاغرور هم ارزش دارد؟حاشا ! حاشا که اینجا با همه ی دنیا فرق دارد... خودم را خیال میکنم که پناه میبرم به کنج خلوتی.با یک بغل قرآن ودعاوتسبیح وجانماز.پناه میبرم به خلوتی که لبریز است از حضور "تو"وپناه می آورم به تو از خودم،ازسیاهی ام،ازبدی ام،از ترس ام، از ضعف ام،از روزگارم. کز میکنم وبغض میکنم وبغض میشکنم ومیبارم.میبارم و میخوانم ومیگویم. میبارم و شکوه میکنم وتأسف میخورم.میبارم ومیبارم ومیبارم...

خودم را خیال میکنم که بی خیال عقربه ها که میدوند دنبال هم،بی خیال آدمها که می آیند ومیروند، تکیه داده ام به دیواری.نگاهم میچرخدبین گنبدی و گل دسته،بین زن ها ومردها،بین بچه ها ونوجوان ها،بین خادم ها، بین سقاخانه و برج ساعت،بین حجره های کنار هم،بین آسمان نیلی کمرنگ وزمین نورانی و ذهنم خالی خالی ست ومن غرق آرامشی هستم که میگوید خودش آمده اما من میدانم "تو" قاصدش هستی...