هی میخواهم مثل روزهای سردی که در آنتاگلوس میرفتم پیاده روی، شال گردنم را ببندم به پیشانیم ودنباله

هایش را بگیرم جلوی بینی ام و از پشت سر به هم گره شان بزنم اما نمی شود. چون اینجا این عینک لعنتی

بخار میزند.باید از این عینک هایی بگیرم که ضد بخارند یا دست کم یک ترفندی برای پاک کردن عرق سر و

صورتشان بلدند و یک کلکی توی شلوارشان دارند.

هی میخواهم مثل اتاقی که در آنتاگلوس داشتم، باقی فضای اتاقم را تا سقف کتاب بچینم ولی نمیشود. چون

اینجا نه کتابی هست نه فضایی. کتاب فروشی های اینجا به درد فضلای قرن بیستم میخورد نه من که دیپلم

هم ندارم. مدرک سیکلم را هم ندیده ام البته. نمیدانم شاید آن را هم نداشته باشم.

هی میخواهم فرار کنم از این زندگی زمینی و سنت خودم را وقتی که در آنتاگِلوس بودم، درپیش بگیرم اما

نمیشود. چون زمینی ها نمیگذارند. این زمینی ها موجودات تأثیرگذار مزخرفی هستند که به طرز تهوع آوری

لحظه هایت را به کام خودشان طعم میدهند. از زمینی ها خوشم نمی آید. همیشه دلم میخواست عاشق

زمینی های اینجا باشم. از صمیم قلب بگویم که چقدر زمینی های این یک برش خاک را دوست دارم ولی

نمیشود. چون حقیقت این نیست و معدودند زمینی هایی که اینجا هستند و من دلم میخواهد در آنتاگلوس هم

داشته باشمشان. اصلن حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم هیچ کدام از آن معدودها را هم نمیخواهم در آن

جاداشته باشم.زمینی ها یک ویژگی منزجر کننده دارند. اینکه هرکجا پا میگذارند همه چیز را مطابق میل

خودشان عوض میکنند... نه! آنتاگلوس را نه! آنجارادیگر باید بگذارند به حال خودش! این زمینی ها بو میکشند.

همدیگر را بو میکشند.شامه شان که تیز شود دیگر رحم نمی کنند. نمیروم! برای نجات آنتاگلوس، زمینی می

مانم. زمینی می مانم و به بستن شال گردن دور دهانم و فکر کردن به کتاب هایی که دوست دارم بخوانم اکتفا

میکنم. زمینی می  مانم و لحظه هایم را داوطلبانه به زمینی ها پیشکش میکنم تا هرطور که مایلند بسازندشان

... زمینی می مانم ولی قول میدهم آنتاگلوسی بمیرم...